کوله بارم سنگین جاده ها بی تابند
جاده های متروک با دلم می نالند
چه کند این دستم؟ آن یکی می ساید
این یکی می خواهد که به جفت می بالد
وچه نا شکر دلم همچنان می نالد
برسرخیس و تنم همچنان می بارد
برف را گویم که تنم می ساید
وچقدر من دورم که دلم می داند
که به راه رفته جای پا می ماند
به امید رفتن پای ، دلم می راند
جای پایم رمزی است این دلم می داند
راه جبران بستم دم به دم می دانم
فصل به فصلت دیدم بر سر کاشانم
از زمستان خسته در ته ویرانم
فصل بی فصلم من تا رسم کاشانم
"جای پا..." محمدرضا 24/شهریور/85
زجه های آخر عمر تابشی چون نور مهتاب
باوری بر روز ندارم شب زده بر دل بی تاب
تاس آخر را نشاندن آخرین قمار و پرتاب
هاله ای بر گونه ای خیس سرد سرد است نور مهتاب
همتش بر آخرین کار نقشه های بی کم و کاست
گور در گور نشاندن فتنه و هیزم مهیاست
آتشش کن... تسلیم تسلیم گرچه اینجا رسم بودا است
با یک اندک اختلافی که در این رسم تن به دنیاست
امشب دلم طاقت ندارد آخرین شب.... .شب یلداست
زنده را بر گور دیدیم نقل تاریخ پای بر جاست
"قمار..." محمدرضا 14/شهریور/85
"تقدیم به درد دل های
دل تنگ تو..."

آتیش نسلتون خوابید نور چراغونی پرید
در ساعت مرگو فریب هزار تا وعده و وعید
واسه همه بد بختیات یک نسل خاک اومد پدید
خاکستر بعد آتیش یک نور خوشبختی ندید
نسل خاکم ساقی نشد مرغ حق از لونه پرید
نخورده مست،بی دینو کیش به خواب عریانی رمید
شماطت از نور آتیش سردرگم از هرس شدید
یا بارونو بهونه کرد یا آتو از آتیش میدید
در آخرم یک راه حل به روی آتیشها خزید
"نسل خاک" محمدرضا 30/ مرداد/85
نور زخدمت به تو از رخ آن شمس بود
پرده غیبی که گفت پشت چشش لمس بود
ماه شب شعر من در تب یک حضم بود
نظر،زادای طلوع مرگ به از رزم بود
رزم به ظلمت زنور با خود آن نفس بود
ماه که قرصش گرفت شمس به چشم لمس بود
شمس زدیده نرفت مه نظرش شمس بود
پرده ی غیبی که گفت در دل مه حضم بود
در دل مه ،خون بجوش قاب دلش تنگ بود
عکس به رسم رخ نمود مه به طلوع رفته بود
مولوی بر طاق دل شمس زیاد رفته بود
شد همه قصه طلوع سفره ی شمس پهن بود
"مه به طلوع رفته بود" محمدرضا 5/شهریور/85
آنکه سرشت در من نهاد علت به معلولم نهاد
بر بونه ی دل کرد طبیب نیت به علت کر د نهاد
ساقی به دل قصری ساخت خشت اول را زمستی کج نهاد
ساقی به علت شد عزیز علت مرا راضی نهاد
عقل به او تدبیر کرد نیت به رسوایی نهاد
دل از او تعبیر کرد فطرت مرا راضی نهاد
"نیت" محمدرضا 3/شهریور/85
بر زمین خاک گرفته خاطراتی ، گل گرفته
نیمکت خالی آبی بی قرار ، آرام گرفته
سایبان ابری دل بی وضو درشرم گرفته
وقت آن عبادت عشق من زتو حاجت گرفته
از کدامین آرزو بود؟ بر دلم باران گرفته!!
* * *
خاک دل ، از دل گرفته خاطراتم ، نم گرفته
نیمکت، آرام خیس میشد درد دل ، آرام گرفته
آسمان ابری آشفت با وضو بر سجده رفته
وقت اخلاص پیش معبود حاجت از خد ا گرفته
سایه ای هاشورمیخورد قطره قطره،نظم گرفته
شایدی نیست ، مطمئنم کزغمم باران گرفته
"سایه ای هاشور میخورد..!!" محمدرضا 30/مرداد/85
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|