بسم ا... "به نام خالق هنر
خلقت انس،حماسه ی هنر"
سلام!
"وقتی خواستم مطالب و اشعار ruin را به صورت منظم و پاک نویس شده در دفتری
داشته باشم،مقدمه ای برای آن دفتر نوشتم که فکر کردم شاید براتون جالب باشه"
مقدمه:
سلام ، باز همان رو سیاه ، با همان قلم سیاه....باز یک دفتر سفید و بی گناه ، باز
همان دست خط و انحنا....اما با قصه ای عجیب از حیث محتوا ، این بار مرا به دروازه ای
راه دادند بی انتها ، از دروازه های هنر ولاغیرها....
نامش را موسیقی گفتند...به گوشم آشنا بود...فهمیدم بسیاری از مجهولات زندگیمان
که معنیش را نفهمیدیم...همان موسیقی نام دارد...
همیشه میگفتم این نظم نفسهای سرد زمستان را چه کسی میداند ؟
یا صدای مضطرب کفشانم برای رسیدن به مکانی که دیری است..دیر شده...؟؟!!
یا صدای شرشر آبی که پرده ی دل را به کناری میزد؟؟
این همه را چه کسی میفهمد؟
تا.. کسی با من گفت مدهوش بیا..من رفتم و صراطی دیدم..آن سرش ناپیدا و چراغی
بود در همان ناپیدا...
“A light at the end of the earth”
Moonspell - Finisterra
و دروغی بود آن ته...که گفته بود : این همان پایان است
“A lie at the end of the earth”
Moonspell – Finisterra
من هنوز نشکفتم...اما شکفتن را دیدم....دیدم که نحل از کجا گل میچید...!
میخواهم من همان گل باشم..!
محمدرضا 7/ بهمن/85
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|